کاربر گرامی ورود شما را به انجمن خیر مقدم عرض میکنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت  باید وارد  و یا عضو شوید. جهت عضویت اینجا را کلیک کنید.
ورود    انجمن    عضويت    جستجو    پرسش و پاسخ
Recent topics

phentermine hcl 37.5 mg
chromium ore
clonazepam weight gain
buspirone prescribing
altace drug

Global announcments

کلاس خصوصی تضمینی رایگان !!!!!
اطلاعیه
ثبت نام در کارگاه مهارت های شنیداری و فیلم

Recent posts

phentermine hcl 37.5 mg
chromium ore
clonazepam weight gain
buspirone prescribing
altace drug


My title

صفحه اول » Learning English/ یادگیری زبان انگلیسی » Short story » داستانهای انگلیسی با ترجمه فارسی




ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 1 پست ] 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Destiny
 پست ارسال شده در: سه شنبه 27 بهمن 1388, 11:16 pm 
آفلاين
دانشجوی سایت
نماد کاربر

حالت من: ناراحتم
تاريخ عضويت: جمعه 27 آذر 1388, 11:18 am
پست ها : 38
سن: 20
محل سکونت: Gerash

تشکر کرده:
4 بار

تشکر شده:
29 بار
وضعیت عضو: زبان آموز
سطح مهارت زبان: مقدماتی
شغل: آزاد
سن: 20
Destiny


During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.



سرنوشت

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".


بالا 
 مشخصات E-mail  
 
کاربران زیر 2 تشکر کردند david برای پست مفیدش:
Padideh, saraloS
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
 
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 1 پست ] 
{ QUICK_REPLY }
  

صفحه اول » Learning English/ یادگیری زبان انگلیسی » Short story » داستانهای انگلیسی با ترجمه فارسی


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

 
 

 
شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
cron